همه چیز

سلام.این کتاب فقط برای دبستانی ها می باشد.

در مورد حضرت مهدی<عج>



از اولین دیدار نرجس و حکیمه خاتون سال ها گذاشته بود. حکیمه خاتون علاقه عجیبی به نرجس داشت و هر روز به خانهء پسر برادرش می رفت تا نرجس را ببیند و احوال او را بپرسد.


روزی از روزها،مثل همیشه،حکیمه به خانه امام حسن عسکری رفت.احوالش را پرسید و چند دقیقه ای کنار پسر برادرش نشست و به چهرهء او نگاه کرد.حکیمه خاتون هروقت دلش برای برادرش امام علی نقی تنگ می شد،به چهرهء پسر او نگاه می کرد.حکیمه خاتون نشسته بود و چشم به چهرهء امام داشت.آهی کشید و آهسته گفت:«عمه جان!دعا می کنم که خداوند هرچه زودتر وعده اش را عملی کند و فرزندی پاکیزه به شما عطا فرماید.»


امام لبخدی زد و گفت:«دعایت پذیرفته شده است عمه جان!فرزندی که دعا می کنی خداوند به من عطا فرماید،به زودی در این خانه متولد خواهد شد.»


حکیمه خاتون خوشحال شد. چند دقیقهء دیگر هم کنار پسر برادرش نشست و از اینجا و آنجا گفت.بعد نرجس رفت.تا نزدیک غروب در کنار نرجس ماند.بعد وسایلش را جمع کرد تا به خانهء خودش برگردد.در این لحظه امام حسن عسکری رو به عمه اش گفت:«عمه جان! امشب پیش ما بمان!»


حکیمه پرسید:«برای چه؟»


تا اینجا نوشته ام چون دو صفحه دیگر هم داشت نمی نویسم.ببخشید


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۶ ، ۱۶:۱۹
امیرعلی اصغری

                                              به نام خدا

این داستان اول در کانال قهرمانان در تلگرام گذاشته شده است و هر کپی پیگرد قانونی دارد.

یک روز مرد عنکبوتی با همکارش به جایی می روند که در انجا جنگ بزرگی برپا بود.انها دیدند که قهرمان هایی هم می جنگند که یکی از دشمنان بزرگ سوپر من در انجا بود و داشت یک قهرمان را می زد.اسم اون قهرمانی که داشت دشمنه می زد فانوس سبز بود.سوپر من هم تا او را دید به کمک او رفت.مرد عنکبوتی هم با دشمنان می جنگید که ددپول یک ان با تفنگ هایی که داشت همه ی دشمنان رو زد.تیر هایی که زد هیچ کدامشان خطا نرفته بود و هیچ کدامشان به قهرمانان نخره بود.همه از ددپول تشکر کردند و به خوبی و خوشی به خانه هایشان رفتند. صبح روز بعد ددپول با خوشحالی راه می رفت که یک دفعه تمامی خبرنگار ها دور تا دور راه او را گرفتند.انها پرسیدند که شما قهرمان ها را نجات دادید.چطوری این کار را کردید؟


ددپول نمی خواست به حرف قهرمان ها جواب دهد که مرد عنکبوتی می اید.ددپول را بغل می کند و بعد تار به دیوار های ساختمان ها می زند و مرد عنکبوتی و ددپول از انجا می روند.خبرنگار ها شگفت زده به دوربین نگاه می کنند و می گویند<<مرد عنکبونی ددپول را بغل گرفت و برد و نذاشت ما حتی یک سوال از ددپول بپرسیم>>


مرد عنکبوتی ددپول را به خانه اش دعوت می کند و ددپول هم قبول می کند.وقتی ددپول به خانه ی مردعنکبوتی می رود چیزی توجه ان را جلب می کند.او سوپر من است که توجه ددپول را جلب کرده است.ددپول با تعجبی از مرد عنکبوتی می پرسد:<<سوپر اینجا چه کار می کند؟>>مرد عنکبوتی هم می گوید:<<او همکار و دوست من است.من هرجای مامورتی که می روم او هم با من می اید تا بتوانیم بهتر ان ماموریت را حل کنیم.البته این هم بگم که کار برای هر دومون راحت است.اگر خواستی تو هم می توانی در گروه ما که اسمش قهرمانان هست باشی.اگر تو بیای می شیم3 نفر.راستی چی می خوری؟چای یا قهوه؟>>ددپول می گوید:<<خیلی دوست دارم که تو گروهتون بیام اگه اجازه بدین. اها راستی گفته بودی چای یا قهوه.من قهوه می نوشم>>بعد که مرد عنکبوتبی قهوه اورد..........


بقیه داستان سری بعد

کپی=حرام

نویسنده:امیرعلی اصغری

اگر این داستان را به همراهادرس کانال تلگرام و نویسنده کپی نکنید<اصلا کپی نشود.اگر نیاز فوری داشتید>این داستانی که کپی کردید بسیار حرام حساب می شود

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۶ ، ۲۳:۲۸
امیرعلی اصغری


سلام. چند تا عکس بن تن با اسم می گزارم.         ویبیگ

 سریع السیر-بن تن ریبوتردینس.ن یا طوفان مغزموجود عظیم الجسته پیشرفته

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۶ ، ۲۲:۰۸
امیرعلی اصغری

اهنگ های بسیار زیبا واسه شما می گزاریم.


اهنگ محسن چاووشی شیداِیی
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۶ ، ۱۹:۳۵
امیرعلی اصغری